زمانه ی گهی شده برادر...
کاسهی چهکنم چهکنم.
وقتی که فکرشو میکنم، میبینم راهی به جز ادامه دادن ندارم. خودکشی؟ نه. میدونم که خودکشی همیشه یه آپشن هست، که اگه "امکان"ش نبود، خیلیا زودتر از موعد دیوونه میشدن... اما این کار من نیست. چرا؟ چون احمقانهس. همین. نه، فقط این نیست... حتی اگه یه زمانی از همه هم بریده باشم، نمیتونم این کارو با ایمان بکنم؛ حتی اگه سالها بعد وقتی ایمان برای خودش "آدم شد" و کاری کرد که عمیق ناراحتم کنه، باز هم چیزی عوض نمیشه؛ چون من همیشه برای اون خواهر بزرگترش میمونم.
ادامه دادن... چطور باید ادامه داد؟ وقتایی هست که کم آوردم و، با خودم فکر میکنم "چی منو خوشحال میکنه؟"، که برم سراغ همون کار. همینجوری میشه که مثلا میرم سراغ یه فیلم یا یه کتاب خاص، به خودم سخت نمیگیرم، و بعد حالم بهتره... اما وقتایی هست که این سوال چی حالمو بهتر میکنه عمیقتر از این حرفاس.
فکر میکردم اگه یه زمانی دور و برم به اندازهی کافی شلوغ باشه، که آدمایی باشن برای هر و کر کردن، آدمایی برای حرفای عمیق، آدمایی برای فیلم دیدن و کتاب خوندن و بعد صحبت کردن راجع بهش؛ در کنار دوستایی که از قبل به هم نزدیکیم؛ و احتمالا تاثیرگذارتر از همه بودن در یک رابطه؛ فکر میکردم اینا حالمو بهتر میکنه. هنوز هم بهم اثبات نشده که نه، و امیدم رو به این قضیه از دست نمیدم. اما خیلی وقتا بهش امیدوار نیستم. تا یه زمانی ناامیدی وقتی میومد سراغم که حس میکردم وقوع این اتفاق خیلی دوره- مثلا حین سال کنکور. یا وقتایی که از نفس این پروسهی "چی حالمو خوب میکنه؟ جواب: فلان و بهمان و..." حالم خراب میشد. و بعد به خودم جواب میدادم بیخیال، بذار وقتش برسه، همهچی بهتر میشه... اما الان دیگه این طور نیست. برای اینکه الان فهمیدم چی حالمو بهتر میکنه... و اون جزء هیچ کدوم از چیزایی که لیست کرده بودم نیست...
مدتیه که فهمیدم چیزی که من میخوام حس و حال گذشتهس. حتی نه همهی گذشته، چیزی که دلم میخواد قسمتای خوبشه. و مسلما این شدنی نیست. آوردن گذشته به حال منطقا شدنی نیست، اما میشه تکرارش کرد. خب این تکرار هم شدنی نیست. چرا؟ یه سوال قبل از اون، اصلا چرا باید دنبال تکرار گذشته باشم؟ چرا توی ذهنم همه چیز باید به دو دسته گذشته، و زمان بعد از گذشته، با یه مرز خیلی دقیق، تقسیم شده باشه؟ چرا خیلی ساده، نیام و به همون روش ادامه ندم، و اصلا اسمی روش نذارم؟
جواب همون مرز دقیق و ماجراهای مربوط به اونه.
بعضی آدما میان با من راجع به مشکلشون حرف میزنن، منم باهاشون حرف میزنم، مسئله رو از زاویههای مختلف نگاه میکنیم، با هم تحلیلش میکنیم و دنبال راهحل میگردیم؛ و توی اکثر مواقع حال اون آدم بهتر میشه. و من همیشه توی دلم بهش میگم "نگران نباش، این چیزی نیست که نتونی ازش سروایو کنی". اما بعضی مشکلا هستن که اگه یه آدم بیاد راجع بهشون با من حرف بزنه، من نمیدونم بهش باید چی بگم. یعنی بلد نیستم. مثل از دست دادن یکی از اعضای خانواده. اون جور وقتها حتی نمیدونم آیا میشه از این سروایو کرد یا نه... اینا رو گفتم که بگم مسئلهای که خود من درگیرش بودم، از بیرون چیزی به نظر میرسید که قابل سروایوه. سخت بود، آره، ولی همچین چیز عجیب و غریبی هم نبود. من هم خودم همیشه فکر میکردم که زمان حلش میکنه. اما الان مدتیه بهش شک کردم. با خودم فکر میکنم شاید اقدام گندهتری میخواست همون موقعها. چیزی بزرگتر از حدود یک سال تنهایی گفتن اینکه "نگران نباش، تو میتونی، تو میتونی، تو میتونی...". مثلا شاید اگه زودتر با ناهید آشنا شده بودم و زودتر قانعم کرده بود که همهچی تقصیر من نیست. یا مثلا شاید اگه امکان حرف زدن با رکسانا رو بیشتر از چیزی که بود داشتم و میتونستم چند هفتهای فقط زار بزنم.
این پست رو دیگه ادامه نمیدم.. حرف برای زدن دارم اما خیلی تلخه، و اگه دوستام این صفحه رو نمیخوندن حتما مینوشتمشون. اینکه نمینویسم برای اینکه الان نمیتونم نشون بدم که چقدر بودن دوستام تو بهتر شدن حالم تاثیر داشت، و نمیخوام ناسپاس به نظر بیام یا بدتر از اون، اونا به تواناییهای خودشون و کاری که مطمئن بودن که برام انجام دادن، شک کنن. مخصوصن ناهید. کسی که تو این مدت بیشتر از همه مراقبم بود اون بود و آخرین چیزی که میخوام اینه که به اشتباه فکر کنه که ذرهای از کارایی که کرده به فنا رفته. اصلا نمیدونم اینو پابلیش کنم یا نه، خدایا...
همه چی تو یه لحظه اتفاق میفته: توی سایت نشستم، سرمو میگیرم تو دستام؛ تحمل این همه غصه رو ندارم...
امروز با یه بچه گربه بازی کردم! دستم دادیم...
چقدر امروز خوش گذشت با سحر و غزل...
یک خبر خیلی خوش! ببری بچه به دنیا آورده!
تصمیم گرفتم پوز اونا رو بزنم...
اومدم فکر کنم که چی برات بنویسم. اما بعد به خودم گفتم که نمیخوام فکر کنم تا یه چیزی رو انتخاب کنم. و بعد دلم خواست برات یه عاشقانه بنویسم...
تا حالا چندین بار پیش اومده که یهو به خودم بیام و تعجب کنم. از این که چقدر نرم و آروم وارد دلم شدی و یه جای عمیق برای خودت پیدا کردی. از اینکه چطور دوست داشتنت عوضم کرده؛ منو تبدیل به یه آدم بهتر کرده... از اینکه همون اوایل، با وجود اون اتفاقای بدی که برای من افتاده بود، چطور تونستم این قدر عمیق -و این قدر سالم- دوست داشته باشم...
با خودم فکر میکنم چرا... و نمیتونم توضیحش بدم، حتی فکر نکنم خودم هم خوب بفهممش؛ اما میدونم که به خاطر اینه که تو "دوست داشتنی" بودی. نمیشد از کنارت، از نزدیکت رد شد و دوستت نداشت. برای اینکه تو این مدت، تو هر نقشی که تو رابطهمون رفتی، چه حمایتم میکردی و چه حمایت میشدی، چه برام "مادر"ی میکردی و چه توی بغلم بودی، نمیذاشتی که اندازهی قبلا" دوست داشته باشم؛ این دوست داشتن هی زیاد و زیادتر میشد...
(نوشتم "هر نقشی". و آی مین ایت. حتی اگه تو غار تنهایی بودی، نبودنت بهم یاد داده که چطور صبور باشم و اجازه بدم که با خودت باشی تا وقت مناسب برسه. و هنوزم دارم یاد میگیرم. )
الان که اینا رو مینویسم، برای چندمین بار میفهمم که چه قدر از تو و خدا متشکرم برای بودنت... از خدا برای اینکه صدامو شنید و تو رو برام فرستاد؛ و از تو... به خاطر همه چیز...
رفته بودم به سگا سر بزنم که حس کردم گرگی صورتش باد کرده. گرگی سگ گندهایه، و من داشتم فکر میکردم شاید همیشه همینطوری بوده... چند جاش هم زخمی شده بود که البته اونا کار ببری بود، مثل اینکه چون اینا نزدیک جفتگیریشونه این جور درگیریا طبیعیه. از سرایدارمون که پرسیدم صورتش چی شده گفت زنبور نیشش زده. ولی من دلم راضی نمیشد. اصلا یه جوری شده بود طفلکی... خلاصه اصرار کردم و فرداش دامپزشک اومد و گفت مار نیشش زده. یه آمپول زد و یه کم دوا اینا داد. تا جمعه که اونجا بودم حالش خوب بود، اما جمعه شب حالش بد شده و سرایدارمون تا صبح قاشققاشق بهش آب قند و دارو و اینا داده. البته الان حالش خوبه و من خیالم راحته؛ ولی ما قبلا یه سگو الکی الکی از دست داده بودیم و اصلا دلم نمیخواست این یکی این جوری بشه...
زندگیمون گذشت
در انتظار حادثهای که نیومد
خوشخوشان لیمو شیرین میخورم...