Nirvana

Wednesday, October 6, 2010


اومدم فکر کنم که چی برات بنویسم. اما بعد به خودم گفتم که نمیخوام فکر کنم تا یه چیزی رو انتخاب کنم. و بعد دلم خواست برات یه عاشقانه بنویسم...

تا حالا چندین بار پیش اومده که یهو به خودم بیام و تعجب کنم. از این که چقدر نرم و آروم وارد دلم شدی و یه جای عمیق برای خودت پیدا کردی. از اینکه چطور دوست داشتنت عوضم کرده؛ منو تبدیل به یه آدم بهتر کرده... از اینکه همون اوایل، با وجود اون اتفاقای بدی که برای من افتاده بود، چطور تونستم این قدر عمیق -و این قدر سالم- دوست داشته باشم...

با خودم فکر می‌کنم چرا... و نمی‌تونم توضیحش بدم، حتی فکر نکنم خودم هم خوب بفهممش؛ اما می‌دونم که به خاطر اینه که تو "دوست داشتنی" بودی. نمی‌شد از کنارت، از نزدیکت رد شد و دوستت نداشت. برای اینکه تو این مدت، تو هر نقشی که تو رابطه‌مون رفتی، چه حمایتم می‌کردی و چه حمایت می‌شدی، چه برام "مادر"ی می‌کردی و چه توی بغلم بودی، نمی‌ذاشتی که اندازه‌ی قبلا" دوست داشته باشم؛ این دوست داشتن هی زیاد و زیادتر می‌شد...
(نوشتم "هر نقشی". و آی مین ایت. حتی اگه تو غار تنهایی بودی، نبودنت بهم یاد داده که چطور صبور باشم و اجازه بدم که با خودت باشی تا وقت مناسب برسه. و هنوزم دارم یاد می‌گیرم. )

الان که اینا رو می‌نویسم، برای چندمین بار می‌فهمم که چه قدر از تو و خدا متشکرم برای بودنت... از خدا برای اینکه صدامو شنید و تو رو برام فرستاد؛ و از تو... به خاطر همه چیز...





Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger