Nirvana

Monday, January 31, 2011

یه ان و گه خرخون به من زنگ زد و من نه تنها عصبی نشدم، بلکه باهاش تبادل نظر هم کردم. خیلی آفرین به خودم.

Saturday, January 29, 2011

ترم تموم شد!
فردا جایزه ی ناهیدو درست میکنم!

Friday, January 28, 2011

رکسانا میگه ترسهات چسکی ه

از شادی میم خوشحال

آدم باید دلش شاد باشه...

Wednesday, January 26, 2011

یه سری چیز باید بنویسم. مثل اثبات ریاضی، به خودم اثبات کنم. بعد اگه اینو نوشته باشم، احتمالا یه بارش کفابت میکنه. نه اینکه هر از چند گاهی مجبور شم از اول شروع کنم. باید یه سری راه رو تا ته برم. که اگه این اتفاق افتاد، نهایتا اون اتفاق میفته.
راجع به چند پست اخیر حس خوبی ندارم...

باید یه من ایده آل بنویسم، مثلا شامل نماز اول وقت. بعد یه برنامه بنویسم که تا فلان موقع این قدر درصد ازش رو خواهم داشت. درصدهای کوچیک.

Monday, January 24, 2011

ترسیم افق روشن پیروزی. این کار رو حتما باید با هم بکنیم.

امروز دو شنبه س. تا جمعه باید پروژه تحویل بدم و پنج شنبه امتحان انقلاب دارم. امروز روی پروژه کار میکنم. تا هر جا که پیش رفت. فردا و پس فردا انقلاب میخونم. امتحان تستیه، نگران نباشم... بعد از امتحان 5 شنبه، میرم امیرآباد که زینب به دادم برسه (اگه لازم بود برای چیزی از پروژه). فعلا من و میثم تقریبا یه جای پروژه هستیم. از اونم میتونم کمک بگیرم.

دیگه نگران نباشم. میرسم اینا رو انجام بدم. بعد از تحویل پروژه زندگی شروع میشه. ناهید.
میرم آرایشگاه. واقعا احتیاج دارم نسبت به خودم حس خوبی داشته باشم. شنبه قراره بچه ها برن بیرون. منم میرم. میخوام با یکی از دخترا خیلی دوست بشم. این یه استراتژیه. چی کار کنم دیگه...
شاید با رکسانا و ناهید رفتیم سرزمین عجایب.
یه بار هم با علی و ناهید میریم بیرون. بی دغدغه. با علی و ناهید میریم بیرون در حالی که کنکور نداریم.
مامانم. باهاش حرف میزنم. راجع به نگرانیام. وقتی پای تلفن میپرسه الان خواب بودی و من میگم نه، میگه با حس خوبی بشین درس بخون.
ایمان. بابام.
اتاقمو جمع کنم.

فکر کن زندگی چه قدر خوب میشه اگه این درسامو پاس کنم و ترم بعد بدون عذاب -نه بدون زحمت- نمره های خوبی بیارم.
(چه قدر بهم بد گذشت... من باید این زهرو یه جایی خالی کنم که هیچی ازش توم نمونه.)

و برای ترم بعد هم باید یه کارایی انجام بدم. اما الان نمیخوام بنویسمشون. امیدوارم یادم نره ولی فعلا نمیخوام بنویسمشون.

Sunday, January 23, 2011

حالا تو تنها دعای واقعیمی. که بگذرونی و بمونی. نه حتی. فقط که یادت نره که گذروندی و موندی، می گذرونی و می مونی. دعای منی که نترسی..

1. میخوام از شنبه حالم خوب باشه. فقط این نیست که بخوام. با دلیل و برهان.

2. متاسفم. جبران میکنم. کاشکی از دستم ناراحت نمیشدی. ولی شاید این یه نقطه ی شروع شد برای اینکه بخوام حالمو خوب کنم...


دوزش رو دو برابر کردیم.

Friday, January 21, 2011

میخوام برم تو سوراخ...

Thursday, January 20, 2011

ولی جدن، دیگه غلط زیادی نمیکنم.

دیگه غلط زیادی نمیکنم.

Wednesday, January 19, 2011

به سوی تو
به شوق روی تو
به گفت و گوی تو...

بگو کجایی؟

قول تو قوله.

Tuesday, January 18, 2011

کی بهتر از تو؟

Thursday, January 13, 2011

خدا.

Saturday, January 1, 2011

کاشکی بودی. کاش دستمو میگرفتی. نمیذاشتی رو زمین بمونم. رو زمین بمونم و برا خودم گریه کنم. یا جمع بشم یه گوشه. حتی یه گوشه هم نه. رو همون زمین. کاشکی واضحتر بودی. من تو رو میبینم همیشه. به خاطر توئه که هستم. که نرفتم. از تو خجالت میکشیدم. اما خیلی سختمه. خودت میدونی چقد دلم میخواد برم. که چطور کم آوردم.

گاهی با خودم فکر میکنم شاید چند سال بعد به همه ی اینا نگاه کنم و هم گریه م بگیره هم خنده م بگیره. با خودم فکر کنم خوب شد که موندم "اما خیلی سخت بود".

همه ش یه فکر تو کلمه. که بذارم برم. کاشکی همه چی ساده بود...


دلم بغلتو میخواد. قول تو قوله. کاشکی بهم قول بدی درست میشه..

زینب میگفت انگار خدا یه وقتایی از دست بنده هاش عصبانی میشه. میگه بابا من اینجا هستم، حواسم هست، تو چرا این قده حرص و جوش میخوری...





Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger