امروز دو شنبه س. تا جمعه باید پروژه تحویل بدم و پنج شنبه امتحان انقلاب دارم. امروز روی پروژه کار میکنم. تا هر جا که پیش رفت. فردا و پس فردا انقلاب میخونم. امتحان تستیه، نگران نباشم... بعد از امتحان 5 شنبه، میرم امیرآباد که زینب به دادم برسه (اگه لازم بود برای چیزی از پروژه). فعلا من و میثم تقریبا یه جای پروژه هستیم. از اونم میتونم کمک بگیرم.
دیگه نگران نباشم. میرسم اینا رو انجام بدم. بعد از تحویل پروژه زندگی شروع میشه. ناهید.
میرم آرایشگاه. واقعا احتیاج دارم نسبت به خودم حس خوبی داشته باشم. شنبه قراره بچه ها برن بیرون. منم میرم. میخوام با یکی از دخترا خیلی دوست بشم. این یه استراتژیه. چی کار کنم دیگه...
شاید با رکسانا و ناهید رفتیم سرزمین عجایب.
یه بار هم با علی و ناهید میریم بیرون. بی دغدغه. با علی و ناهید میریم بیرون در حالی که کنکور نداریم.
مامانم. باهاش حرف میزنم. راجع به نگرانیام. وقتی پای تلفن میپرسه الان خواب بودی و من میگم نه، میگه با حس خوبی بشین درس بخون.
ایمان. بابام.
اتاقمو جمع کنم.
فکر کن زندگی چه قدر خوب میشه اگه این درسامو پاس کنم و ترم بعد بدون عذاب -نه بدون زحمت- نمره های خوبی بیارم.
(چه قدر بهم بد گذشت... من باید این زهرو یه جایی خالی کنم که هیچی ازش توم نمونه.)
و برای ترم بعد هم باید یه کارایی انجام بدم. اما الان نمیخوام بنویسمشون. امیدوارم یادم نره ولی فعلا نمیخوام بنویسمشون.