Nirvana

Thursday, February 24, 2011

گنجشک جان.....

باید:
خوب غذا بخورم. یعنی حتما صبحانه و نهار و شام بخورم.
شاعت خوابم معقول.
تحت هیچ شرایطی تا دیروقت بیدار نمانم.
پ.ن: دیشب که چه عرض کنم، امروز صبح ساعت پنج و نیم خوابیدم، الان ساعت نه و نیمه، آی لاو یو پی ام سی...

یه آهنگ آلمانی گوش میدم که هیچی ازش نمیفهمم، اما واقعن خوشم میاد...

از نهارخوری معدن که برمیگشتیم زهرا میگفت چرا این قدر خشن شدی، بیا بزن! رفتیم دانشکده، دی ام رو پاک نویس میکردیم... یه بیس دیقه ای به کلاس مونده بود. به زهرا گفتم من میرم یه تلفن بزنم. دور شدم از اونجا، رفتم سمت در غربی. به نگهبان گفتم من اگه از این در بخوام برگردم لازمه به شما کارت نشون بدم؟ گفت نه دیگه، من دیده م شما رو... رفتم توی یکی از کوچه ها. سیگارمو آتیش کردم. آی چسبید... نمیدونم واسه سردی هوا بود، یا اینکه دیگه دودش داشت نمیرفت تو چشم... تا اینکه دو نفری اومدن تو کوچه و از نصفه ولش کردم. وقتی داشتم خیابونو پایین میومدم که برگردم، یه ماشینی کنارم میومد. یکی گفت خانوم ببخشید،... یه خانوم پیری بود با شوهرش که رانندگی میکرد. یه چیزی پرسید تو این مایه ها که دانشگاه فلان کجاس. گفتم اینجا کلن دانشگاس، ولی نمیدونم اینی که شما میگین کجاس... بعد راجع به جند تا خیابون پرسیدن که اتفاقن من بلد بودم. خانومه گفت ما این شهر شما رو بلد نیستیم، میشه شما هم سوار شین؟ گفتم نه و اینا، ولی واقعنی اسگل شده بودن... بعد یادم اومد که چون ممکنه بذزدنم نباید سوار شم، نه واسه اینکه حوصله ندارم! بعد که دوباره گفت قبول کردم، پشت ماشینشون خیلی نامرتب بود، واقعن انگاری که تازه رسیدن... توی ماشین با خودم فکر کردم حتی اگه بذزدنم هم هیجان انگیز میشه، فقط اینکه جیش داشتم و نمیدونستم تا کی میتونم تحمل کنم... خلاصه که اینا رو هدایت کردم به خیابونی که پرسیده بودن و خودم جلوی اون یکی در دانشگاه پیاده شدم. دهنم شده بود نعنایی و دودی. به بچه ها گفتم آدامس دارین؟ میثم گفت چی؟ و کله شو جلو آورد. دوباره گفتم و دوباره گفت چی و باز کله شو جلو آورد. نمیدونستم چقد بوی دود میدم.
آدامسش یه پرتقالی با مزه ای بود...

این روزا خیلی خسته م از نظر جسمی... پاشو بیا یه ردبول بزنیم...

داره میخونه "اگه این فقط یه خوابه... تا ابد بذار بخوابم"... برای اولین بار بعد از مدتها یه صدای ضعیفی رو توم میشنوم که میگه "نه... میخوام بیدار بمونم..."

Tuesday, February 22, 2011

:)

Thursday, February 17, 2011

دلم برایت تنگ شده گنجشکک من...

Monday, February 14, 2011

الان دیر نیست. از فردا خوب درس میخونم. دروغ نمیگم راجع به درس خوندنم. الان میرم بخوابم. به چیزای خوب فکر میکنم...
پ.ن: این اپیزود ومپایر دایریز خیلی خوب بود. اگه آی کیپ میکینگ مای سلف هپی، آی تینک آی کن سروایو ایت.

به خدا دلم میخواد، نمیتونم...
از الان هر کاری میکنم که بتونم.

Sunday, February 13, 2011

میرم پیش احسان، براش تعریف میکنم... میگه به به، چه خوب، ایشالا تی ای آینده... از اینکه احسان بهم گفته خوشم میاد.

به بالینم نیا تب دارم امشب...

اگه میخوای بری فلان جا "که شاید فلان کس اومده باشه" خب اصلن نرو. اه.

پاشو بتون

چرا نمیتونم؟

میخوام از دست تو گهواره بسازم
سر بذارم روی شونه ت به سعادتم بنازم
...

میخوام برای خودم خوشی های کوچیک بسازم، که به خودم انگیزه بدم... امروز برای یه نخ سیگاری که میخواستم بکشم(و نشد) داشتم یه کلاسی رو راحت تر تحمل میکردم.
دیگه چه انگیزه هایی؟

Saturday, February 12, 2011

بعضی وقتها یهو خوف میگیردم که "مدتهاست تو دوره ی گذارم". که مدتهاست منتظرم حالم خوب شه. حتی منتظرم که "یه اتفاق خوب بیفته" و حالم خوب شه. بعد به خودم میگم "نه بابا، اگه این دوره ی گذار بود که توش با ناهید دوست نمیشدی". تمرکز ندارم که ادامه بدم. به زودی تکمیلش میکنم.

Wednesday, February 9, 2011

دارم برای رکسانا تعریف میکنم که چرا از دست یکی عصبانیم، میگه بابا باید میریدی بهش، میگم به اندازه ی شعورش ریدم بهش.

من همین دیشب فهمیدم دلم چی میخواد. دلم یه دوستِ پسرِ معمولی میخواد که بتونم همه چیو براش تعریف کنم. اینجوری...

Tuesday, February 8, 2011

به کدامین گناه
وا نکنین، نارات کننده س، برای خودم گذاشتم...

آی عشق آی عشق

ناامیدی.

انتظار بیجا و بعد، ناامیدی.


Tuesday, February 1, 2011

...به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم

من و تو حق داریم
در شب این جنبش
نبض آدم باشیم





Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger