از نهارخوری معدن که برمیگشتیم زهرا میگفت چرا این قدر خشن شدی، بیا بزن! رفتیم دانشکده، دی ام رو پاک نویس میکردیم... یه بیس دیقه ای به کلاس مونده بود. به زهرا گفتم من میرم یه تلفن بزنم. دور شدم از اونجا، رفتم سمت در غربی. به نگهبان گفتم من اگه از این در بخوام برگردم لازمه به شما کارت نشون بدم؟ گفت نه دیگه، من دیده م شما رو... رفتم توی یکی از کوچه ها. سیگارمو آتیش کردم. آی چسبید... نمیدونم واسه سردی هوا بود، یا اینکه دیگه دودش داشت نمیرفت تو چشم... تا اینکه دو نفری اومدن تو کوچه و از نصفه ولش کردم. وقتی داشتم خیابونو پایین میومدم که برگردم، یه ماشینی کنارم میومد. یکی گفت خانوم ببخشید،... یه خانوم پیری بود با شوهرش که رانندگی میکرد. یه چیزی پرسید تو این مایه ها که دانشگاه فلان کجاس. گفتم اینجا کلن دانشگاس، ولی نمیدونم اینی که شما میگین کجاس... بعد راجع به جند تا خیابون پرسیدن که اتفاقن من بلد بودم. خانومه گفت ما این شهر شما رو بلد نیستیم، میشه شما هم سوار شین؟ گفتم نه و اینا، ولی واقعنی اسگل شده بودن... بعد یادم اومد که چون ممکنه بذزدنم نباید سوار شم، نه واسه اینکه حوصله ندارم! بعد که دوباره گفت قبول کردم، پشت ماشینشون خیلی نامرتب بود، واقعن انگاری که تازه رسیدن... توی ماشین با خودم فکر کردم حتی اگه بذزدنم هم هیجان انگیز میشه، فقط اینکه جیش داشتم و نمیدونستم تا کی میتونم تحمل کنم... خلاصه که اینا رو هدایت کردم به خیابونی که پرسیده بودن و خودم جلوی اون یکی در دانشگاه پیاده شدم. دهنم شده بود نعنایی و دودی. به بچه ها گفتم آدامس دارین؟ میثم گفت چی؟ و کله شو جلو آورد. دوباره گفتم و دوباره گفت چی و باز کله شو جلو آورد. نمیدونستم چقد بوی دود میدم.
آدامسش یه پرتقالی با مزه ای بود...