Nirvana

Wednesday, March 30, 2011

میخوام یه برنامه بذارم به جای خوب کردن حال خودم، این قدر گند بزنم تا جای گند زدن نمونه، بعد از اول شروع کنم...بعد حوصله ی اونم ندارم...

از هتل بیرون نرفتم، خانومه که میاد اتاقو تمیز کنه میگه ببخشید هر دفعه من مزاحمت میشم...

Monday, March 28, 2011

تنها در تهران
تنها در ولیعصر
تنها در خانه
تنها در تخت
.
.
.

میخوام برم ترکیه...

آشنایی با مادر

آخرین سفر با مادر.

گر زندگی و هستی شادی آفرین بود،در آن صورت همه با بی میلی به حالت ناهشیار خواب نزدیک می شدند و با شادی دوباره از خواب برمی خاستند.ولی درست عکس این امر مصداق دارد،زیرا همه با اشتیاق به خواب می روند و با بی میلی دوباره از خواب برمی خیزند.

هاینریش شوپنهاور

"همه" رو قبول ندارم... ولی اگه واسه خودت توی هر یک روز تعمیم بدی درسته...

Saturday, March 26, 2011

من اگه کار انجام نداده داشته باشم حالم خوش نیست. نمتونم تفریح کنم. الان دارم به طور خاص از درس صحبت میکنم. ولی تو همه چیز میشه تعمیمش داد. اگه نمازمو اول وقت خوندم، که خوندم. اگه نخوندم، همش رو اعصابمه تا وقتی که بخونم. حالا اگه اول وقت خونده باشم: هر از چند گاهی یادم میاد که ا، برم نماز بخونم، بعد یادم میاد که خوندم، بعد اینقده خوشحال میشم... یعنی میخوام بگم این سیستمِ "فلان کارو نکردیا، نکردیااا" همیشه با منه. حالا اگه درس باشه... خدای من، درس دیگه مثل نماز نیست که به خودت بگی اگه خودتو جمع و جور کنی و ماتحتتو بلند کنی سریع میتونی انجامش بدی... اصن بعضی درسها انتها ندارن. یکی از دلایلی که من از پروژه خوشم میاد هم همینه. انتها داره.
من نمیدونم اینی که ازش حرف میزنم کاملا گشادیه یا چیز دیگه ای هم قاطیشه. من فکر کنم یه گشادی/خستگی مزمن دارم؛ که اینو باید کم کم و با قدمهای مورچه ای رفع کنم. اما یه چیزی که هست، یه قسمتی از این حس به خاطر بی انگیزگیه. یعنی میدونم که اگه فلان کارو نکنم بد میشه اما اطمینان ندارم که اگه فلان کارو بکنم خوب میشه. مثلا اطمینان ندارم که این کارو درست انجام میدم. برای همین تمایل ندارم برم طرفش. اما وقتی که یکی یه حرف خوب بهم زده باشه... حالا هر چقدر هم که بی ربط به این کاره باشه من کلی انرژی دارم برای انجام کار و مثلا اگه رفیقم با مهربونی چیزی بهم گفته باشه و بعدشم قرار ملاقات یا حرف زدن بذاریم، من حتی با انگیزه ی نسبتا زیادی شروع به کار میکنم که تا اون موقع درصد خوبی از کارام انجام شده باشه... (همین ذهن ما رو به سمت "برنامه ریزی برای زمان کوتاه" میبره)... حالا اینا رو گفتک که هم به حون خودم غر زده باشم و هم یه کم بلند فکر کرده باشم تا بفهمم باید چطوری اینو حل کنم. یکی که طرح تحول سال نوده... اصن از اسمش خوشم میاد. یه چیز دیگه هم هست. این از دلایل اصلی ایه که من فکر میکنم باید هر چه زودتر توی یه "رابطه" قرار بگیرم. به نحو ناراحت کننده ای یاد اون تیکه ی عادت میکنیم میفتم که دوستِ نقش اول بهش میگفت از اون آقاهه به عنوان "مسکن" استفاده کنه خب، اشکالش چیه؟حالا منم دلم یه پارتنر این شکلی میخواد که هم برای زندگی و هم برای کار پارتنر باشه. اه اصن نمیدونم چی دارم میگم، همش بحثای قر و قاطی، قر و قاطی....

...

Monday, March 14, 2011

یکی از دوستام خونه زندگیش یه شهر دیگه س. از این شهرای کوچیک که نفت خیزه و خیلی از ساکنینش برای شغل پدر خانواده اونجا هستن. الان که تعطیلات عیده، رفته اونجا. بعد تا جایی که من میدونم دوستای نزدیکش هم همه اهل همونجان.

امشب داشتیم حرف میزدیم، کلا تو جو همون شهر بودم که الان طبیعتش خیلی قشنگ شده و اینا و هم زمان داشتم فکر میکردم که این دوستم چقدر باید خوشحال باشه الان به خاطر دوستاش. بعد گفت که من الان باید برم، فلانی برام میس انداخته که یعنی پشت دره، ما بریم تا ساعت سه یللی تللی...

بعدش... من داشتم فکر میکردم که چقدر الان دلم میخواد که تو یه شهر کوچیک رفیقم بیاد دنبالم، بشینم تو ماشین، بریم بگردیم... یعنی همینجوری جزئیاتش داره تو ذهنم شکل میگیره. اصلن من از شهر تو شب خیلی خوشم میاد. همین طورم از جاده. از اون وقتایی که نور اون قدری هست که هر چی رو که بخوای ببینی و اون قدرم زیاد نیست که نتونی قایم بشی تو تاریکی. هوا تمیز. حتی شاید بوی دریا. شاید ضبط داره آهنگ پخش میکنه، شایدم خودت داری تو ذهنت میخونی... یه تعادل دو نفره برقراره. یعنی تو هم خودتی هم رفیقت. انگار که حسّاتون یکی شده.

...

Sunday, March 13, 2011

به خدا صهبای منی
تو طرب افزای منی
تو فرخنده تر از صبح وصالی
...

یه روزی میاد..

Saturday, March 12, 2011

...از دردم آگاهی

تو هر چه کنی جفا نکن
اگر کنی به ما نکن
مرا پناهی...

پ.ن: همین میشه که از آهنگِ خوشحال "عشق آمد" این درمیاد...

I loose my mind twice a day.

جان

ساعت یک و بیست دقیقه، اومده بودم بنویسم از درد، الان رفته، چقد وقتی رفته خلسه ی خوبیه، به زودی برمیگرده، ...

Friday, March 11, 2011

اون موقعی که هر کی پی کار خودش رفته...
از اون بدتر اون موقعی که هر کی پی خوشبختی خودش رفته...
از اون بدتر من...

Thursday, March 10, 2011

برای من کمی از دستهایت را بفرست...

Tuesday, March 8, 2011

دیشب دراز کشیده بودم و داشتم یکی از آهنگای آملی رو گوش میکردم. نمیدونم مال کجای فیلم بود... من همیشه وقتی این آهنگو میشنوم حس میکنم رنگش آبیه. یه جور آبی خاص. آبیِ یه گلدون سفالی که چون پاییناش خیس شده، یه کم تیره شده. نگاش که میکنی خنک میشی. دستت خیس نمیشه ها... چشمات خنک میشه.

بعد یهو فهمیدم که این آبیه رنگ دوستی ماست.

بعد یاد کاشی آبیه افتادم...

Thursday, March 3, 2011

I felt like home.




Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger