یکی از دوستام خونه زندگیش یه شهر دیگه س. از این شهرای کوچیک که نفت خیزه و خیلی از ساکنینش برای شغل پدر خانواده اونجا هستن. الان که تعطیلات عیده، رفته اونجا. بعد تا جایی که من میدونم دوستای نزدیکش هم همه اهل همونجان.
امشب داشتیم حرف میزدیم، کلا تو جو همون شهر بودم که الان طبیعتش خیلی قشنگ شده و اینا و هم زمان داشتم فکر میکردم که این دوستم چقدر باید خوشحال باشه الان به خاطر دوستاش. بعد گفت که من الان باید برم، فلانی برام میس انداخته که یعنی پشت دره، ما بریم تا ساعت سه یللی تللی...
بعدش... من داشتم فکر میکردم که چقدر الان دلم میخواد که تو یه شهر کوچیک رفیقم بیاد دنبالم، بشینم تو ماشین، بریم بگردیم... یعنی همینجوری جزئیاتش داره تو ذهنم شکل میگیره. اصلن من از شهر تو شب خیلی خوشم میاد. همین طورم از جاده. از اون وقتایی که نور اون قدری هست که هر چی رو که بخوای ببینی و اون قدرم زیاد نیست که نتونی قایم بشی تو تاریکی. هوا تمیز. حتی شاید بوی دریا. شاید ضبط داره آهنگ پخش میکنه، شایدم خودت داری تو ذهنت میخونی... یه تعادل دو نفره برقراره. یعنی تو هم خودتی هم رفیقت. انگار که حسّاتون یکی شده.
...