من اگه کار انجام نداده داشته باشم حالم خوش نیست. نمتونم تفریح کنم. الان دارم به طور خاص از درس صحبت میکنم. ولی تو همه چیز میشه تعمیمش داد. اگه نمازمو اول وقت خوندم، که خوندم. اگه نخوندم، همش رو اعصابمه تا وقتی که بخونم. حالا اگه اول وقت خونده باشم: هر از چند گاهی یادم میاد که ا، برم نماز بخونم، بعد یادم میاد که خوندم، بعد اینقده خوشحال میشم... یعنی میخوام بگم این سیستمِ "فلان کارو نکردیا، نکردیااا" همیشه با منه. حالا اگه درس باشه... خدای من، درس دیگه مثل نماز نیست که به خودت بگی اگه خودتو جمع و جور کنی و ماتحتتو بلند کنی سریع میتونی انجامش بدی... اصن بعضی درسها انتها ندارن. یکی از دلایلی که من از پروژه خوشم میاد هم همینه. انتها داره.
من نمیدونم اینی که ازش حرف میزنم کاملا گشادیه یا چیز دیگه ای هم قاطیشه. من فکر کنم یه گشادی/خستگی مزمن دارم؛ که اینو باید کم کم و با قدمهای مورچه ای رفع کنم. اما یه چیزی که هست، یه قسمتی از این حس به خاطر بی انگیزگیه. یعنی میدونم که اگه فلان کارو نکنم بد میشه اما اطمینان ندارم که اگه فلان کارو بکنم خوب میشه. مثلا اطمینان ندارم که این کارو درست انجام میدم. برای همین تمایل ندارم برم طرفش. اما وقتی که یکی یه حرف خوب بهم زده باشه... حالا هر چقدر هم که بی ربط به این کاره باشه من کلی انرژی دارم برای انجام کار و مثلا اگه رفیقم با مهربونی چیزی بهم گفته باشه و بعدشم قرار ملاقات یا حرف زدن بذاریم، من حتی با انگیزه ی نسبتا زیادی شروع به کار میکنم که تا اون موقع درصد خوبی از کارام انجام شده باشه... (همین ذهن ما رو به سمت "برنامه ریزی برای زمان کوتاه" میبره)... حالا اینا رو گفتک که هم به حون خودم غر زده باشم و هم یه کم بلند فکر کرده باشم تا بفهمم باید چطوری اینو حل کنم. یکی که طرح تحول سال نوده... اصن از اسمش خوشم میاد. یه چیز دیگه هم هست. این از دلایل اصلی ایه که من فکر میکنم باید هر چه زودتر توی یه "رابطه" قرار بگیرم. به نحو ناراحت کننده ای یاد اون تیکه ی عادت میکنیم میفتم که دوستِ نقش اول بهش میگفت از اون آقاهه به عنوان "مسکن" استفاده کنه خب، اشکالش چیه؟حالا منم دلم یه پارتنر این شکلی میخواد که هم برای زندگی و هم برای کار پارتنر باشه. اه اصن نمیدونم چی دارم میگم، همش بحثای قر و قاطی، قر و قاطی....
...