"نه بابا... اگرم یه زمانی بخوام ترکش بدم اینجوری نمیدم... میدونی چجوری؟ هیچی نمیگم، میشینم پا به پاش سیگار میکشم..."
...
،
...
یک کمی دلبری کردیم و تایید گرفتیم و راضی هستیم.
زندگیه من واسه خودم درست کردم؟
الان برای اولین باره که میخوام بگیرم خودمو بزنم...
پریود مغزی.
آقا، از یه چیزی راضیم، اینکه هنوزم برام اینجوری نیس که "آره، داره تیک میزنه". یعنی هنوز مطمئن نیستم و این یعنی پس انتظار توهمی ای هم ندارم و البته در عین حال مشکلی هم با این موضوع ندارم.
الان برم بخوابم که پا شم با انرژی کار کنم.
من کی میتونم به این استیل خودم که از ترس نتونستن اصلا سراغ کاری نمیرم فائق بیام؟
فردا میرم آرایشگاه و یک مانتوی کاملا جدید خواهم پوشید.
میخوام یه لیست بنویسم از چیزای مثبت خودم، بعد هر وقت کم آوردم برم نگاش کنم و دوباره انرژی بگیرم.
..
اه
اه
اه
داشتم به سگا فکر میکردم و همون ماجرای اینکه حیوونا ناامیدت نمیکنن و بهترین چیز اینه که حرف نمیزنن که حالا حرفی رو بزنن که نباید. ولی بعدش یه چیز مهمتری رو فهمیدم. اینکه من این قدر با سگا راحتم فقط به خاطر این ویژگی اونا نیست. به خاطر اینه که من هیچ وقت نمیتونم گند مهربونی کردن به حیوونا رو دربیارم. به این دلیل ساده که حیوون اگه پایه باشه میاد که ناز و نوازشش کنی و اگه نباشه هم هیچی. و وقتی بهش مهربونی کردی، همون لحظه جوابتو میده یا اینکه دمشو میذاره رو کولشو و میره و تو فکر میکنی اکی، تو مودش نبود.
به همین سادگی، به همین بی آزاری.
اولین بار که دیدمش به نظرم جذاب اومد. من از پسرای بداخلاقی که موهاشون فرفری و جنگلی باشه خیلی خوشم میاد... همین طورم از استیل حرف زدنش. یه ته لحجه ی جالبی داره که مدل حرف زدنش رو مردونه تر میکنه. یه مدت روش دقت کردم. بعضی ها یه باگهایی دارن که راحت میشه پیداشون کرد... و اون این مرحله ی یک رو پاس کرده و باگی نداشته.
کنارش وایسادم که یه سوالی ازش بپرسم. همیشه موقع سوال پرسیدن یه کم استرس میگیرم، و الان میترسم که سوتی بدم یا خنگ به نظر بیام. وقتی میرم جلوتر بوی نعنا رو حس میکنم... نه تنده نه هیچی. نعنا، نعنای خیلی قوی، نعنایی که هنوز بوی تن میده. به دستاش نگاه میکنم. به شقیقه و جایی که موها شروع میشن. تو نگاه اول متوجه شده بودم که آستین کوتاه چارخونه و شلوار جین پوشیده و بلوزش تو شلوارشه با یه کمربند خوب، و استیلش هم تایید میشه. به بادی لنگوئیجش فکر میکنم. به اینکه صندلی رو کشید کنارش و گفت بیا اینجا بشین. به اینکه بچه هامون میگن خیلی بد اخلاقه و اینکه همون روز اول سر کلاس گفتم من یه پیشنهادی بدم؟ میخواین رای بگیریم؟ و اون گفت نه خیر، نمیخواد رای بگیریم. به اینکه دومین بار که سر کلاسمون اومد، اومده بود بگه واسه چی بیرون نرفتید و اینا که من پاستیلی که دستم بودو گرفتم طرفش و گفتم پاستیل؟ و یهو گاردش شکست.
شاید بقیه شو بعدا نوشتم...
تو مسنجر استتوس زدم که حالم خوب نیست؛ نه اینکه بخوام پیغام خاصی رو بدم، ولی چون آنلاینم اینم مینویسم... بعد از دو ساعت دارم فکر میکنم که قبلنا اگه کسی از بچه های دانشگاه میومد میپرسید چرا خوب نیستی و صحبت میکردیم، شاید حالم بهتر میشد، حداقلش اینکه ذهنم منحرف میشد، اما الان حتی کسی نیست که اگه بخواد هم بتونه تاثیری روم بذاره...
بوی نعنا میده.
یه فوتوبلاگ عالی پیدا کردم! هم خود عکسا خیلی خوبن، هم یه شبه کادر خوبی برای هر عکس متناسب با رنگهاش میذاره... دوباره دلم خواست عکاس باشم... البته فکر نمیکنم هیچ وقت به این آرزو برسم چون به هر حال باید روش وقت بذاری و باید رو چیزای دیگه ای وقت بذارم...
فقط اینکه، به بعضی منظره ها که نگاه میکنم (منظره ی طبیعت نه الزاما...) یه قسمتیش تو ذهنم کراپ میشه، یه سری رنگا یه کم تعدیل میشن، زاویه ی دوربین تعیین میشه و ...
نقش مراد
یه چیزی هست درمورد یهو قطع کردن رابطه هایی که تا مرز به گه کشیده شدن تحملشون میکنم، که باید بنویسمش اینجا.
الان دو مورد به ذهنم میرسه و بعید نیست که فقط همین دو تا باشن، اما به هر حال...
ناهید برام از اینایی آورده که باهاشون حباب درست میکنی... گنده... زیاد... بعد ایمان یه روشی اختراع کرده که بتونی چندین تا کوچیک درست کنی... میترکه صدا میده... (نمیدونی تا کجا میره!) بعد تازه تموم هم نمیشه یعنی خودت میتونی پرش کنی...
قربون پست ویژه ت برم...
- چسب زخم داری؟
- آره
- چنده؟
- پونصد
- بفرما... یه چیزیم میتونم به خودت بدم؟
- آره
- بفرمایید
- [لبخند]
- دوسش داری؟
- آره
اون لحظه یی که یهویی خوشحال شد...
اولین روز خیلی خوب سال 90 همین امروز بود...
بوس برای کچل گرامی.
چی کار کنم؟ ابس شم؟ قورباغه شم؟ فیل شم؟
در پفک خوردن در هوای بارانی لذتی هست که در انتقام نیست.
الان این دختره میفهمه من بعد چند ماه اکسپتش کردم فقط برای اینکه برم عکسای پارتیشونو ببینم؟
پس جوجه م کی میایه!
هه هه، من خیلی وقته که نمیدونستم چرا برای فلان آدم و فلان رابطه (به طور خاص به یک نفر اشاره دارم) وقت میذاشتم، و میخواستم این کارو ادامه بدم تا یه دلیلی واسه انجام دادن یا ندادنش پیدا کنم. و دلیله برا انجام ندادنش امشب پیدا شد.
دقت کنید(اینو تو جزوه هام هم مینویسم، همین دقت کنید رو):
آدم از گشنگی هر چیزیو نمیخوره. حالا به چیزای دیگه م میشه تعمیم داد.
خلاصه که خدا امشب به ما رحم کرد، که اینو فهمیدیم، اگه مدتی بعدتر میشد چه میخواستیم بکنیم؟
دقت کنید: من امشب فهمیدم این آدم به روش نامشروعی میدونست من چقدر حالم بد بوده(اون وقتایی که بد بوده)، و ککشم نگزیده. این یعنی چی؟ یعنی دنیای ما موازیه. یا من زیادی خوبم یا اون زیادی بده، یا ترکیب گند و گهی از این دو تا. دیگه یعنی چی؟ یعنی اشتباهاتم هم مثل خوابام دارن تخیلی میشن... و این دومیه که آزاردهنده س برای من، نه گند بودن اخلاق اون آدم. به عبارت دیگه تا یه زمانی چیزیو که میخوای داری تلاش میکنی به دست بیاری، تلاشی در تاریکی، و بعد تو نور که میای میبینی تو دستت چیه؟ کثافت. بعد با خودت فک میکنی تعفنش تو تاریکی معلوم بود، نبود؟ بعد یادت میفته که دماغت همیشه ضعیف عمل کرده.
پ.ن: حالم بد نیست.
نقل است که یک روز روزه دار بود و روز به نماز دیگر رسیده بود .در بازار می رفت سقایی می گفت که : رحم الله من شرب . خدای بر آن کس رحمت کناد که از این آب بخورد . بگرفت و بخورد
گفتند : نه که روزه دار بودی؟
گفت : آری لکن به دعا رغبت کردم
تذکره الاولیا - ذکر معروف کرخی(+)
اینو پلاسیبو میخونه تو یکی از آهنگاش.
میخوام فردا یه کار خوب برای جهان بکنم، و صب کنم که یه اتفاق خوبم برای من بیفته...
الانم یه چیزی تو ذهنم هست. یعنی اگه تنبلیم نیاد، عملی میشه.
برنامه ی کوتاه مدت: تا تابستون دووم بیار.
برنامه ی بلند مدت: ؟
جهت ثبت در تاریخ: من امروز یه میلِ قشنگ از غزل گرفتم.
بعضی وقتا، "حالم یه جوریه" یعنی "خوب نیستم اما دیگه حالم به هم میخوره بگم بدم."
میای یه کم حرف بزنیم؟
فردا جوجه م میایه...