Nirvana

Tuesday, May 31, 2011

...

ببین من همیشه اینجوری نیستما! معمولن کلی انرژی دارم و اینا... الان هایبرنیتم یه کمی.

...حالا نه الزامن


"وقتی که حالم بحرانیست، شروع می‌کنم به گفتم یک راز، اما بعد پشیمان می‌شوم و از کسانی که به نقطه‌ی ضعفم پی برده‌اند نفرتم می‌گیرد..."

گفت‌وگو در کاتدرال - ماریو بارگاس یوسا

آخر مرا چه میشود؟

اگر میخواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد نه،
ابری شلوارپوش می شوم...
ولادمیر مایا کوفسکی

نمیخوام این پروژه ی کوفتی رو بدم بیرون بنویسن. سه شنبه (نصف روز) و چهارشنبه و پنج شنبه و جمعه روش کار میکنم. هر چی شد شد.
بعد از شنبه باید ریاضی2 بخونم تو فرجه ش . کلن این پروژه تموم شه و هومورک رو هم بدم دیگه بقیه ش خوندن برای امتحانه که خب همه وضعیتشون همینه و وضع من از متوسط بهتره به هر حال، اگر اعشابمو بتونم جمع و جور کنم و اتفاق غیر مترقبه ای نیفته و دعوایی پیش نیاد مثلا. بقیه ش رو فردا مینویسم ولی دیگه نمیخوام اذیت باشم از درسا یا خسته باشم یا درد داشته باشم.

I'll go back if you ask me to...

Monday, May 30, 2011

دلم یه ماساژ درست حسابی میخواد، بعد یه خواب درست حسابی، بعد جونی که بشینم سر این درسا و کلکشونو بکنم و بعد تعطیلی شروع شه و بشینیم فکر کنیم که میخوایم جی کارا کنیم...
(در اینجا ما یعنی: من و ناهید - من و علی - من و زهرا)
من جدن چرا اینقده خسته م؟

میترسم محو شم.

باید بنویسم.

رنگ سرخ
می تواند بنشیند بر درخت انار
لب های تو
یا
پیراهن پاره پاره ی یک سرباز

گروس عبدالملکیان

Friday, May 27, 2011

All girls should have a poem
written for them even if
we have to turn this God-damn world
upside down to do it.
Richard Brautigan

Wednesday, May 25, 2011

خورشید خانوم

چقد دوستِ خوب داشتن خوبه...

خسته تر از آنم که بنشینم
به خیابان می روم.

Monday, May 23, 2011

شبهای تبدار تابستان...

Sunday, May 22, 2011

امشب اگه اتاقم رو جمع کنم و مشق دی ام رو بنویسم و حموم برم،
هیرو اَم.
الان میخوام بذارم فرندز پخش شه و اتاقمو جمع کنم...

هیچ کیو نمیبینی که بدون تلاش کردن به جایی رسیده باشه.

آه ای دانشکده ی پزشکی...

Friday, May 20, 2011

I know I want to do this right...

برای رکسانا تعریف کردم، گند زد به حس و حالم... از اینکه چقد تندین و اینا... تازه فقط یه کمشو گفتم. یعنی تو موقعیتی که از یه دوست انتظارِ...

از دلایل اینکه تندیم اینه که من میدونم چی میخوام. نه فقط برای الانم، میدونم که برای آینده چی میخوام. این باعث نمیشه که تضمیمی وجود داشته باشه که ما حتما در آینده با همیم (امیدوارم از خوندن جمله ی میدونم برای آینده چی میخوام فریک اوت نکرده باشی)، ولی باعث این میشه که وقتی پاسیبیلیتی شو جلوم میبینم نخوام که کند کنم... میگین این سرعت طبیعی نیست، خب شاید طبیعی واسه ی رابطه ی ما همینه. شاید قراره که ما یکی از اونایی باشیم که اصلن وقتی صحبت دوست داشتن میشه، دوستامون به ما فکر کنن و برن تو فکر و لبخند بزنن! که "آره اینا اون اوائل خیلی ایییی بودن" ولی اون موقع دیگه حتی یه جورایی نماد رابطه ی بالغ باشیم... میدونم که پتانسیلشو داریم، در واقع مطمئنم که من دارم، و فکرم میکنم توئم داشته باشیش...

Tuesday, May 17, 2011

"جواب این جور آدما رو نده"
به همین سادگی .

Thursday, May 12, 2011

21 اردیبهشت 1390.

Saturday, May 7, 2011

...کلافه

وقتایی که اینجوری بد اخلاق میشم و دیگه خودم هم حالیم نیست دارم چی کار میکنم واقعا از خودم هم بدم میاد...
تنها تاکتیکی که به نظرم میرسه اجتناب از برخورده... که اونم همیشه توش موفق نیستم...

نمردیم و تو این خونه اپریشیِت شدیم!...

Thursday, May 5, 2011

:*

Monday, May 2, 2011

آرزوی لبات ما را کشت...

میخوام منو سرمست از دوست داشتنت کنی، وقتی منو نمیبوسی یا حتی راجبش حرف نمیزنی، من چی کار کنم.........





Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger