Nirvana

Tuesday, June 28, 2011

چقد خوبه یکیو داشته باشی...

Saturday, June 25, 2011

گفتمش:
ای جانِ جهان!
مفلس و بی‌مایه شدم
گفت:
منم مایه تو
نیک نگه‌دار مرا

غزلیات شمس

Saturday, June 18, 2011

یا یه جایی باشه که بتونیم پیشِ هم باشیم...

passion

بعضی وقتا دلم میخواد که یه وبلاگ داشتی، برام توش پستِ بلند میذاشتی...

An ocean of silence is drowning my heart..
Peace of mind

Thursday, June 16, 2011

یک جایی هست در زندگی، که آدم شروع می کند خودش را جمع و جور کردن. چطور؟ با وانمود کردن به خوشحالی. وانمود کردن به فراموشی. به خوشبختی. بعد هرچه بهتر وانمود کنی یعنی آدم قوی تری هستی. مردم احترام بیشتری برایت قائلند و حتی جذاب تر هم به نظر می رسی.
(+)

Tuesday, June 14, 2011

تو هوم ایت می کانسرن: اگه قراره اینو بخونین و بعد بگین چرا همچین چیزی نوشتی، اصلا نخونین. این شامل همین یه خط هم میشه...


به دلیلش کار نداریم، اما مدتهاست که من فکر میکنم برای اینکه کسی بهم چیزی نگه و گیری نده، باید بی عیب و نقص عمل کنم. این یعنی که من هم مثل هر آدمی از اینکه از کارم ایراد بگیرن خب ناراحت میشم، اما، به خاطر اینکه اشتباهیه که من مرتکبش شدم، حالم حسابی خراب میشه. از اینکه کاری کردم که کسی اجازه داشته باشه از کارم ایراد بگیره... یعنی دیگه نمیتونم اینجوری فکر کنم که خب حالا نشد توی فلان کار عملکردِ مناسب داشته باشی، غصه ی گذشته رو نخور، دفعه ی بعدی بهتر عمل کن. حالم رسمن خراب میشه.


نمیدونم چطوری توضیح بدم، اما استراتژی دفاعی من در کِیسِ اینکه دوست ندارم کسی ازم ایراد بگیره، اینه که ایرادی نداشته باشم. و هر کسی میدونه چنین چیزی ممکن نیست. بدبختی اینجاست که من حتی برای پرفکشن تلاش هم نمیکنم.
خلاصه اینکه، اینجوری میشه که نتیجه ی امتحان ریاضی اینطوری حال منو خراب میکنه. چون مامان بابام بهم گیر خواهند داد. و من الان دارم تا تهشو میرم که بعد اعلام دوستیم با علی سخت تر میشه در حالی که نتیجه ی یه میانترم قرار نیست به همه چیز بسط داده بشه. یعنی قشنگ الان اون وقتیه که دارم باگهای شخصیتیم رو میبینم، اینکه قبل از یه اتفاق بد (یا درواقع وقتی که احتمالش داده میشه) با خودم فکر میکنم که نباید بذارم این اتفاق بیفته چون که از پسش برنمیام. این در حالیه که من معتقدم چیکن شیت نیستم و خیلی جاها هم این نشون داده شده.

الان که یه کم عقب تر میرم تا حد خوبی میفهمم دلیلش چیه. دلیلش اینه که من از پدر و مادرم میترسم. چون با خودم فکر میکنم همین الانه که در حال جویدنِ خرخره ی من نیستن چون دلیلی وجود نداره که بخوان این کارو بکنن. و به محض اینکه دلیلی پیدا شه، هر چند کوچیک، این کار رو میکنن.


این نوشتار خرد است، طبعن.

Sunday, June 12, 2011

یارم به يك لا پيرهن
خوابيده زير نسترن
ترسم كه بوي نسترن
خواب است و بيدارش كند

از جنس خواستن

نمیدونم چجوری بگمش...

Tuesday, June 7, 2011

در کنار ِ تمامی ِ حقوق اولیه ی آدم ها / من فکر می کنم همه ی آدم ها یک روزی ، یک جایی در زندگیشان ، حق دارند مخاطب ِ خاص دو خط نوشته ، توی ِ وبلاگی / صفحه یی / برای آدمی باشند / بعد خودشان ببینند / دلشان قنج برود و فکر کنند توی دنیا برای یک نفر هم که شده مهم هستند .
(+)

لیلا، زیبای نیمه شب.

میخوام از دست تو گهواره بسازم
سر بذارم روی شونه ت به سعادتم بنازم

شوکولات میخوام!

Sunday, June 5, 2011

ماجرای شل گرفتن و سفت گرفتن و همه ی اینها...

مثینکه دارم میفهمم چی کار کنم...

anymore...

It doesn't work for me...
On and On
Does anybody know what we are looking for?




Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger