Nirvana

Sunday, July 31, 2011

امروز که مامانم اومد خونه، شام حاضر بود. گفت چقد خوبه که آدم دختر توی خونه داشته باشه .

Saturday, July 30, 2011

Baby, I get so scared inside and I don't really understand
is it love that's on my mind or is it fantasy?



اون اولا که تازه با هم آشنا شده بودیم و اینا، این شعر خیلی وصف حال بود. اما الانا دیگه جوابش معلومه...

Saturday, July 23, 2011

یه اسکژول هم میذارم اینجا به زودی

که مرده باشد

امروز تصمیم گرفتم که اذیت های مادرم به هیچ جایم نباشد.

دلم میخواد یه خونه ی کوچیک داشته باشم، برای خودم. تو یه شهری که مثل استانبول باشه... صبحا به گلدونای لب پنجره که به سمت خیابون باز میشن آب بدم، بعد فلاکس قهوه م رو بردارم و سوار مترو بشم و برم سر کار... کف خونه م چند تا گبه پهن باشه. ستِ قهوه خوری پروانه ایم (که خودم از شمال خریدم) هم باشه. زیر همین پنجرهه که گفتم، توی خونه، یه صندوق گنده باشه، روش تشکچه انداخته باشم، بشینم اون رو، تکیه بدم به کوسن ها و دیوار، بیرون رو نگاه کنم، کتاب بخونم، از آرامش لذت ببرم، دوباره برم سراغ کار...
بعضی روزا، منتظر باشم که مَردم بیاد، از سر کار که میام برم دوش بگیرم، عطر بزنم، [...] وقتی غروب میشه فکر نکنم باید جدا بشیم، تازه فکر کنم شب با تاریکیِ آرامش بخشش تازه داره شروع میشه... یه لحظه باشه که به آفتاب کم جون نگاه کنم و حس کنم کل خونه بوی عطر منو گرفته...

بقیه شو بعدا مینویسم.

I want everything to be simple.

Tuesday, July 19, 2011

آخه چی بنویسم وقتی حالم خوب نیست...

خرقه ی زهد و جام می
گرچه نه درخور همند
این همه جهد میکنم
در جهت رضای تو.

امروز یه کار خوب کردیم.

Thursday, July 14, 2011

یه وقتایی هست که تو تخت خواب دراز میکشم و به فردا فکر میکنم. مثلا مهمونیی که قراره برم، یا جینگیل مینگیل هایی که قراره بخرم یا فانی که قراره بکنم...
اما بعضی وقتها هست که فقط به فردا فکر نمیکنم. حتی شاید فردا قرار نیست ببینمت. بعضی وقتها به آینده فکر میکنم. مثلا، همون خوابی که خیلی وقت پیش دیده بودم که با هم توی یه خونه ی جنگلی هستیم و روبروی شومینه من توی بغلت نشستم... با خودم فکر میکنم که یه وقتی میرسه که میتونیم از این کارها هم بکنیم... بعضی وقتها هم یاد یه چیزایی از گذشته میفتم و ذوق میکنم و قند تو دلم آب میشه. حرفایی که بهم زدی، حرفایی که بهت زدم، اون بغلهایی که با تمام وجود میخواستمشون اما بدون اینکه تقاضا کنم بهم داده بودی... بعضی وقتها هم حتی یاد شیطنتهایی که کردیم میفتم و لحظه "هی هی" میشم.

یه وقتهایی هم هست که نه مربوط به آینده س نه گذشته. با خودم فکر میکنم رایت هیر، رایت نو اگه اینجا بودی چه میکردیم، و قصه شروع میشه...

Monday, July 11, 2011

بر گیسویت ای جان کمتر زن شانه
چون در چین و شکنش دارد دل من کاشانه...

Sunday, July 3, 2011

I guess I love my life at this very moment :)




Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger