دلم میخواد یه خونه ی کوچیک داشته باشم، برای خودم. تو یه شهری که مثل استانبول باشه... صبحا به گلدونای لب پنجره که به سمت خیابون باز میشن آب بدم، بعد فلاکس قهوه م رو بردارم و سوار مترو بشم و برم سر کار... کف خونه م چند تا گبه پهن باشه. ستِ قهوه خوری پروانه ایم (که خودم از شمال خریدم) هم باشه. زیر همین پنجرهه که گفتم، توی خونه، یه صندوق گنده باشه، روش تشکچه انداخته باشم، بشینم اون رو، تکیه بدم به کوسن ها و دیوار، بیرون رو نگاه کنم، کتاب بخونم، از آرامش لذت ببرم، دوباره برم سراغ کار...
بعضی روزا، منتظر باشم که مَردم بیاد، از سر کار که میام برم دوش بگیرم، عطر بزنم، [...] وقتی غروب میشه فکر نکنم باید جدا بشیم، تازه فکر کنم شب با تاریکیِ آرامش بخشش تازه داره شروع میشه... یه لحظه باشه که به آفتاب کم جون نگاه کنم و حس کنم کل خونه بوی عطر منو گرفته...
بقیه شو بعدا مینویسم.