Nirvana

Thursday, July 14, 2011

یه وقتایی هست که تو تخت خواب دراز میکشم و به فردا فکر میکنم. مثلا مهمونیی که قراره برم، یا جینگیل مینگیل هایی که قراره بخرم یا فانی که قراره بکنم...
اما بعضی وقتها هست که فقط به فردا فکر نمیکنم. حتی شاید فردا قرار نیست ببینمت. بعضی وقتها به آینده فکر میکنم. مثلا، همون خوابی که خیلی وقت پیش دیده بودم که با هم توی یه خونه ی جنگلی هستیم و روبروی شومینه من توی بغلت نشستم... با خودم فکر میکنم که یه وقتی میرسه که میتونیم از این کارها هم بکنیم... بعضی وقتها هم یاد یه چیزایی از گذشته میفتم و ذوق میکنم و قند تو دلم آب میشه. حرفایی که بهم زدی، حرفایی که بهت زدم، اون بغلهایی که با تمام وجود میخواستمشون اما بدون اینکه تقاضا کنم بهم داده بودی... بعضی وقتها هم حتی یاد شیطنتهایی که کردیم میفتم و لحظه "هی هی" میشم.

یه وقتهایی هم هست که نه مربوط به آینده س نه گذشته. با خودم فکر میکنم رایت هیر، رایت نو اگه اینجا بودی چه میکردیم، و قصه شروع میشه...





Synapse

mail

Links

Archive

RSS

Blogger